ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

خودم رو مجبور کردم که خوب باشم ، که قبول کنم چیزیم نیست و تا حد خیلی زیادی هم موفق بودم.

طوری که مهمونی شب یلدا رفتم با اینکه شلوغی واسم خیلی بده ، یکی دو باری هم حالم بد شد که نذاشتم کسی متوجه بشه و حالا خوشحالم که میدونم اگه بخوام میتونم قوی باشم.


یلدا؟ قرمزترین رژم رو زده بودم و دور چشم هام رو سیاه کرده بودم و موهام رو ریخته بودم دورم ، بعدتر که به عکس ها نگاه کردم خیلی سرحال به نظر میومدم...

فالِ حافظ گرفته بودن برام و اونقدر دقیق بود که از خجالت قرمز شده بودم زیر نگاه های پرسشگر بقیه... که بعدتر ازم پرسیدن درست بوده؟ و من با بی تفاوت ترین حالتی که بلدم به چهره م بدم انکار کردم و گفتم اعتقادی ندارم به حافظ ، اما نمیدونم چرا اینطور به نظر میومد که کسی حرفم رو باور نکرد!!!

حتی فالم هم غصه دار بود و حافظ ازم خواسته بود توی تصمیم گیری عجله نکنم.


گفته بودم میخوام تنها بمونم تا اون آدم درستِ بیاد؟ گفته بودم دل نمیشکنم؟ دلِ کسی رو شکستم که فقط میخواست کنارش باشم و دستم رو بهش بدم تا کمکم کنه بلند شم ، یه رابطه ی چند روزه هم داشتم باهاش و هر بار که میخواستم باورش کنم تجربه ی تلخِ قبلیم پس میزد همه ی احساساتی رو که داشت شکل میگرفت ، هزاران بار بلاکش کردم و از هزاران مسیرِ دیگه بهم کانکت شد و حتی اونقدر دنبالم گشت تا جایی که زندگی میکنم رو پیدا کرد و ساعت ها اونجا منتظرم موند که ببینه من رو ، و خب قبول نکردم!!!

من واقعا نمیدونم که حسش به من واقعی بوده یا نه اما چیزی بود که نمیتونستم قبولش کنم بخاطر مسائل دیگه ای هم که در جریان بود ، که همون شب تیتو بهم پی ام داده بود و اونقدر عصبی بودم که متوجه شد از چیزی ناراحتم ، براش تعریف کرده بودم و مدام میپرسید آخه چطور خونه رو پیدا کرده؟ بعد از من نباید برات تجربه میشد که آدم ها چطوری میتونن پیدات کنن؟ نباید محتاط میبودی؟ بهش فهموندم اون آدم هیچ خطری برای من نداره و فقط با اصرار کردنش داره عصبیم میکنه...

فکر میکنی چی؟ دو روزِ تموم بدون اینکه من بدونم چند ساعتی رو دورتر از خونمون پارک کرده بوده و رفت و آمدها رو چک میکرده که اگه پسره رو دید بره سراغش :|

میپرسید اگه ازم خواستگاری کنه من قبول میکنم؟ نظر خانوادم چیه؟ گفته بودمش مشکلاتم رو ، گفته بود هر چی که به خودت مربوطه رو قبول میکنم و مشکل فقط پدرته که به تنهایی خودش چندین مسئله س که حل کردنش سخته ، بعدتر میگفت دیوونه ش میکنه اینکه منو میخواد و نتونه داشته باشه.

الان دقیقا هیچ تصمیمی نگرفتم و صرفا حسم رو گفتم ، حس قشنگیه که یه آدم تورو با همه ی مشکلاتت بخواد ، مخصوصا این روزهایی که همچنان اون حس طردشدگی تو وجودم باقی مونده و بی اعتماد به نفس ترین و غمگین ترینم و زندگیم رو به بیراهه میره ، که رها کردم همه ی هدف هام رو و تلاش نمیکنم برای چیزهایی که در نظر داشتم بهشون برسم ، بعضی شب ها از عذاب وجدان بطالت روزی که گذروندم نمیتونم بخوابم.

یکی از سخت ترین ، پوچ ترین و نامطمئن ترین برهه های زندگیم رو دارم میگذرونم.


یه ادم خیلی خفن توی توییتر اومده بود بهم کلی حرف های خوب زده بود و من تازه امروز بعد از یک ماه دیدمش و تشکر کردم ازش ، گفته بود خیلی وقته نبودی و من هنوز تعجبمه که چرا اومده با من حرف زده ، اصلا نتونستم با توییتر ارتباط برقرار کنم چون خودم حرفی برای گفتن ندارم و همونقدری که دوست دارم بخونم دیگران رو ، نوشتن رو هم دوست دارم ، و قبل تر هم گفتم که با کلمات محدود نمیتونم حرف های قشنگی بزنم :)


یکی از عزیزترین هام هم از ایران رفت و چند روزی میشه که بابتش غمگینم.

یه روزهایی بود که فکر میکردم زندگی همراه با خانواده س که داره پژمرده م میکنه ، ولی جدیدا فهمیدم که مشکل فقط خودم هستم.

.

.

.

.


+ولی این روزها در رقابت تگاتنگی با کره ی شمالی نیستیم؟ اصلا عزمشون رو جزم کردن که مشت محکمی به دهن کره ی شمالی بزنن انگار ://


+با اینکه الان پول دار هستم و هیچکی هم جز خودم رو ندارم که براش خرجی بکنم چرا بازم نمیرم یه لاکِ خوب بگیرم که لب پر نشه؟؟؟


+کاش بیشتر پست بذارم اینجا ، ولی خب خبر خاصی هم نیست :(


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,گفته ,اینکه ,قبول ,ندارم ,میکنه ,دوست دارم ,گفته بودم ,کرده بودم